سيد جلال الدين آشتيانى
357
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
نفس ماهيت بجعل باشد ، لازم آيد سلب شىء از نفس خود . و اين از بديهترين بديهياتست كه « ثبوت الشىء لنفسه ضرورى و سلبه عن نفسه محال » . پس جعل ماهيت ، همان افاضهء وجود به ماهياتست . بعد از افاضهء وجود ، ماهيت قهرا ماهيت مىشود ، به اين معنى كه حد وجود ، ماهيت انتزاع مىگردد . و اگر كسى بگويد : جعل ماهيت عبارتست از ايجاد ماهيت بهنحوى كه ملازم با انتزاع وجود و انتزاع ماهيت از يك شىء واحد باشد ، نزاع لفظى خواهد بود ، و همچنين اگر كسى بگويد : ظهور ماهيت به تبع وجود نفس و يا ظهور و تحقق اعيان ثابته به تبع وجود حق ، و اسماء و صفات ذات حق ؛ همان مجعوليت ماهيت است ، نزاع لفظى خواهد بود ؛ چون مراد ما از اينكه مىگوئيم كه اعيان ثابته بالذات مجعول نيستند ، همان نفس تقرر ماهوى و مفهومى اعيان را مستغنى از جعل مىدانيم ، چون جعل همان اضافهء اشراقيهء جاعل نسبت بمجعول است ، كه به اين اضافه ماهيات ، حصول خارجى پيدا مىنمايند كه « انّ اللّه خلق الخلق في ظلمة ثم رشّ عليهم من نور » . خلق در اينجا به معناى تقدير است ، و مقام تقدير ، همان مرتبهء ظهور اعيان است به تبع اسماء و صفات حق ؛ چون نمىشود قائل شد كه ماهيات باعتبار حصول در نفس ، « ظهور ماهيات كلى و جزئى در نشئهء ادراك انسان » و تحقق و ثبوت اعيان ثابته « به تبعيت وجود حق در مقام علم » ، در نشئهء ربوبى ، مفاض از غيب وجود حق است . و همچنين نمىشود قائل شد علومى كه بنفس ناطقه قيام دارند ، مخلوق نفسند ، و نفس ناطقه و عقل بسيط اجمالى در عرصهء وجود غيبى انسان ، خلاق صور تفصيلى است . اگر اعيان ثابتهء در عرصهء علم تفصيلى حق ، مجعول نباشند ، بايد در مرتبهء ذات حق و وجود حق مطلق ، تقرر داشته باشند و ثبوت آنها متأخر از ذات حق و مقام احديت نباشد ، و قديم بالذات باشند ، و حال آنكه مفاهيم و اعيان ، تأخر از مقام حق دارند ، حادثند بحدث ذاتى ، و حدوث ذاتى ، منافات با ازلى بودن اعيان ندارد . و اين منافات ندارد با اينكه كرارا در اين رساله بيان كردهايم كه علم حق ، ازلى التعلق باشياء است و صور علمى و اعيان ثابته تأخر وجودى حق ، ندارند ، بلكه تأخر آنها ذاتى بل كه اعتبارى است نه زمانى .